تبليغاتX
.•**•.دختران قهرمان.•**•.

.•**•.دختران قهرمان.•**•.

 

گاه جنگجوی نور مانند آب رفتار میکند،در موانعی که

 بر سر راهش قرار دارند رخنه میکند.

در مواقعی مقاومت به معنی از هم گسیختگی است

بنابر این او خود را با اوضاع وفق می دهد.

نیروی آب در این است که هرگز با پتک خرد نمیشود،با

 دشنه زخم بر نمیدارد.

و قوی ترین شمشیر دنیا هم هرگز نمیتواند سطش را بخراشد.

آب رودخانه خود را به مسیر ممکن میسپارد

بی آنکه هدف خود یعنی دریا را فراموش کند !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 12:22 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

دلم گرفته به اندازه ی همه عالم

شروع میشوم از پشت شیشه ها نم نم....

هنوز گونه ی تو خیس نیست می فهمم

هنوز نیست،ولی خیس میشود کم کم.....

چقدر ساده گرفتیم دیدن هم را

چه بی مقدمه رفتیم تا ته این غم !

چه حال و روز خرابی کسی نمیفهمد

دلم گرفته به ااندازززه ی هممه عالمممم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 11:54 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

این شعرو تازه گفتم.امیدوارم خوشتون بیاد !

 

 

ای خدا ! ای آنکه میگویند

چون تویی را،در جهانٍ هستی ما نیست !

ای که میگویند از تو مهربان تر با دل ما نیست !

من چرا باید کنم باور ،

حرف های پوچ انسان های خالی را ؟!

من چرا باید به درگاه تو آرم روز و شب با درد

دست های پر شده از حجم خواهش های آنی را ؟!

تو مگر عقلم ندادی تا به دستورش کنم تدبیر ؟

پس چرا باید شوم بازیچه ی

احکام این پیران پر تذویر !

تو مگر خود جامه ی آزادی و آزادگی را

 بر تنم فاخر ندانستی ؟

پس چرا،آن صوفیان ساده اندیشت ،

میدرندش بر تنم با زخم صد شمشیر؟

من به آنان که تو را، در بهشت و دوزخت جستند،

سخت می خندم

من به آنان که تو را از ترس خشمت میپرستیدند،

سخت میخندم

و نمیخواهم خدایی را که انسانی دگر تصویر

 او را ساخت در ذهنم

خدا را لمس باید کرد،نه با این دست و با این دل !

من نمیخواهم خدایی را که از فرط بزرگی

 آفریده بنده ی خود را

تا کند آن بنده ی مسکین ،

روزش شام و شامش روز بر سجده !

گرتو این هستی خدایا حکم عقلم چیست ؟

من چرا باید بدون شبهه و انکار شوم

تسلیم الفاظ آدمی خاکی !

که تا حرفی زنم بالاتر از حد شعور او

به من گوید تو اکنون کفر میگویی،

مگر کافر شدی بی دین ؟!

دلم میسوزد و افسوس که کاری

 بر نمی آید ز دستانم !

تا بگویم من به آنان، از خدایی برتر

از هر لفظ وهر مقیاس و اندازه !

خدایی که من او را ،خود به زیبایی

میان لحظه های تیرگی دیدم !

که مثل نور روشن بود و مثل آب در جریان !

خدایی که کنارم بود وقتی من به

 هر بیراه ای رفتم برای جستجوی او

و آخر یافنم او را

خدایی که فراتر از تماتم لفظ ها بود

 و رها از قید هر مذهب

خدای بی خدای من ،

نه اسمی داشت نه رسمی !

خدا بود و همین تنها !

نه محتاج پرستش بود ،نه در فکر عذاب ما !

که مثل نور روشن بود و مثل آب در جریان !..............

و من او را  به نام نامی نامش

خدای خوبِ خوب ِ خوب نامیدم !

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 8:48 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

 

جنگجوی نور از سکوت،بی اعتنایی یا رد عشق خود هراسی به دل راه نمیدهد.

میداند که در ورای ظاهر یخ زده ای که انسان ها به خود میگیرند،قلبی پر آتش

قرار دارد.بنابر این او بیش از دیگران خطر میکند !

 

او پیوسته عشق کسی را جستجو میکند،حتی اگر مفهومش این باشد که پی در پی جواب نه بشنود،

شکست خورده به خانه برگردد،یا جسما" و روحا" سرخورده شود.

جنگجوی نور وقتی در جستجوی چیزی است که به آن نیازدارد،هیچ بیمی به دل راه نمیدهد

بدون عشق او هیچ است !

 

 

 

 

*.**.. جنگجوی نوررر ..**.*

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 10:33 قبل از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

وقتی مشکلات جدی زندگی ات را پشت سر نهادی،

روی خاطرات لحظات دشوار مکث نکن !

بلکه از اینکه

 این آزمون زندگی ات را هم گذرانده ای خشنود باش !

 

 

.*.**.. جنگجوی نوررر..**.*.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 8:0 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

 

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 11:11 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت..........

به گریه گفتمش آری و چه زود گذشت !

بها بود و تو بودی و عشق بود و امید..........

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 10:58 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

جنگجوی نور میداند که نبردهای گذشته اش همواره چیزی

به اوآموخته اند.به رغم این،بسیاری از این آموزش ها بیش

 از حد لزوم بر او رنج وارد ساخته اند...........

به دفعات بر سر چیزی حقیر به نبرد پرداخته و بدین گونه

 وقتش را از دست داده است.به خاطر انسان هایی رنج

 برده است که همسان او در عشق نبوده اند.

فاتحان یک اشتباه را تکرار نمیکنند بنابراین جنگجوی نور

خود را فقط برای چیزهایی که ارزش رنج کشیدن دارد

 به خطر میاندازد....!

جنگجوی نور اغلب خود را با مشکلات و شرایطی مواجه

 میبیند که قبلا با آنها روبرو بوده است.بنابراین احساس

افسردگی میکند   و به قلبش گله میکند:

 "این را قبلا تجربه کرده ام"

قلبش جواب میدهد :

از سر گذرانده ای، اما بر آن فائق نیامده ای !

بنابر این او پی میبرد که تکرار تجربه های پیشین

 هدف واحدی به دنبال دارد یعنی به او

" آنچه را که نمیخواهد بفهمد،می آموزد "

 

ادامه دارد..........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 11:12 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


تو قانونه عشق بازیای این روزگار فهمیدم که به قوله استاد حسین پناهی:
هیچ انسانی قادر به ادامه ی هیچ انسان دیگری نیست...
پس زمین خوردن فراموش میشه و این منم که باید با تمامه قدرت با غمه رفتنه یار بجنگم و حتی نبودنش رو به شادی تبدیل کنم
چون به قوله فروغ:
عشقی که تو را نثار ره کردم درسینه ی دگر نخواهی بافت!




+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 3:45 بعد از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


 

 

چند وقته پیش داشتم یه کتاب از پائولو کئیلو

 میخوندم به اسم جنگجوی نور !

متوجه شدم جنگجویان نور خیلی شبیه دختران قهرما نن !

در واقع هدف هر دومون رسیدن به

 نور !

حتی یه جاهایی با هم هم مسیریم !

دیدم بد نیست بیشتر در مورد وجوه مشترک

 دختران قهرمان با جنگجویان نور بدوونین !

 

مقدمه:

جنگجوی نور هنگام جستجوی آنچه نیاز دارد نمی هراسد.....

بدون عشق او هیچ است......

جنگجوی نور ایمان دارد،معجزه ها رخ میدهند

چون او به معجزه ها ایمان دارد !

آن هنگام که هیاهووی جهان، صدای درونی ما

را خاموش کند لحظه ی نبرد فرا رسیده است !

باید جنگجوی نور را که درون یکایک ما خفته بیدار کنیم

 و

 در راهی سراسر آزمون گام براریم !...

 

(ادامه دارد....)

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 1:21 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 6:24 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

 

برو ای دوست برو !   

   ضربه ات کاری بود.......!     

دل من سخت شکست............!

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی !

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 5:9 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

 

 

 

 يه شعر معروف و پر مفهوم از جامي:

 

 

آرند كه واعظي سخن ور                               بر مجلس   وعظ سايه گستر

 

 از دفتر عشق نكته ميراند                             و افسانه ي عاشقي همي خواند

 

خر گم شده اي بر او گذر كرد                           وز گمشده ي خودش خبر كرد

 

زد بانگ كه كيست حاضر امروز                      كز عشق نبوده خاطر افروز ؟

 

ني محنت عشق ديده هرگز                                ني جور بتان كشيده هرگز؟

 

بر خاست ز جاي ساده مردي                                هرگز ز دلش نزاده دردي

 

كان كس منم اي ستوده ي دهر                             كز عشق نبوده هرگزم بهر

 

خر گم شده را بخواند كاي يار                                  اينك خر تو بيار افسار!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:14 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


دیشب خوابه فروغو دیدم خیلی آرومم

این شعرو به همه ی عاشقای فروغ با عشق تقدیم میکنم:

((صدا))

در آنجا بر فراز قله ي كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

بخود گفتم:كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم:كاي خداوند

من او را دوست دارم...دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اخترن را

غبار آلود و بي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

ز توفان صداي بي شكيبم

بخود لرزيده ،درابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستشو داد

ز خاك ره،درون حوض كوثر

خدا در خواب رويا بار خود بود

به زير پلكها،پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود

دريغا،تا سحرگه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا،صدبار نوميدانه برخاست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا ميخواست تا با پنجه ي خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد ميزد از سر درد:

به هم كي ريزد اين خواب طلايي؟

من اينجا تشنه ي يك جرعه ي مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از ((صدا))ديگر تهي بود

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اي ديده ي اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟

من او را دوست دارم...دوست دارم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 11:40 قبل از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


 

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم


پا بر سر دل نهاده می گویم
 بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را 

رو پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد


در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم


دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم


ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز !

 

                 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 8:48 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

این یکی از قوانین زیبای قهرماناست که امروز پرستو جونم بهم یاد آوری کرد:

 

 

گاه برای ساختن باید ویران کرد ....

  گاه برای داشتن باید گذشت..... 

 و

گاه در اوج تمنا باید نخواست.....!

 

                                                                     

        


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 4:14 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


دوست داشتن کسی که

ارزش تو را نفهمد

 اسراف در محبت است

این یه تلنگر واسه بعضی از ما ها که خودمونو

 وقفه خیلی آدمای بی ارزش میکنیم و

وقتی که میفهمیم  

کی بودیم براشون غصه دار قلبمون میشیم

اما من میگم غصه نداره

زندگی رو هر ثانیه میشه از دوباره ساخت

اولین محبوبت همیشه خودت باش

این آدمای ساخته شده از گله بد بو همه بیمعرفتن

 میرن تویی که تا ابد به خودت نیاز داری

عاشقونه خودتو بساز برای قهرمانیت

مطمئنم موفق میشی

تو قائم مقامه خدایی

خودتو دسته کم نگیر

یا علی بگو و شروع کن

هیچ روزی رو از دست نده

هر ثانیه که بره ...رفته

پس بیاین همه با هم بریم به سویه قهرمانیت

خدا منتظره  چشم انتظارش نذاریم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 11:37 بعد از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگه ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من به كجا رسيده ام

به كهكشان ، به بيكران ، به جاودان

                      

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 12:28 بعد از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


 

امروز واسه هزارمین بار با تمام وجودم احساس کردم قهرمانم!

پس زنده باد خودم! 

زنده باد هر چی دخمله قهرمانه !

چطوره یه جشن به افتخار خودمون بگیریم؟ ایجوری بیشتر خوش میگذره!

 

 مرسی خدا جونم که کمکمون میکنی تا با وجود این همه غم و غصه

خنده از رو لبامون محو نشه

مرسیییی خدا جونم  ! مرسیییییییییییییییییییییی 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 12:39 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را


****
کتابي! خلوتی! شعری! سکوتی!

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

 
***
بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

             گلی خواهم شدن در گلشن شعر
.................

 

 



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 12:18 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

            

 

        هر كي هر چي دلش ميخواد  میتونه به ما بگه !

 

        ما که از حرفاي ديگران نميرنجيم!

 

         به قول فروغ:

  

      طوفان طعنه خنده ي ما را ز لب نشست                    كوهيم و در ميانه ي دريا نشسته ايم

 

      چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست                   زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم

 

 

      ما قهرمانا به آزادي انديشه ها اعتقاد كامل داريم.هر كسي ميتونه هر طور كه دوست داره

 

       فكر كنه و حتي فكرش رو به زبون بياره! پس با ما راحت باشيد !

 

      هرآدمی به اندازه ي فهم خودش ميتونه دنياي اطرافشو درك كنه؛ بيشتر از از اون كه نميشه

 

      ازش انتظار داشت  ! 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:58 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 


     در شهر من جز سكوت هاي به هم پيوسته ي دنباله دار صدايي 

     نيست !  و درختان همه به  خواب رفته اند !؟

     مردمان شهرم  سال هاست كه رنگ سبز را از ياد برده اند و كودكان به عرياني شاخه ها

    ميخندند....

    دختران ساده ي شهر من به عشق هاي  پوچ  آواره در خيابان ها معصو مانه دلباخته اند و 

     سر انجام خود را ناباورانه در خاطرات دروغين يك عشق بي ثبات غرق ميكنند....؟!؟

     و بعد از آن با خنده هاي مضحك وبي معني و نگاه هاي سرگردانٍ تهي از عشق در حالي 

     كه  قلب دير  باورشان  در سينه ميطپد در جستجوي گمشده ي خويش ميروند به بيراههاي

    دور...............!

    من در شهرم جز سياهي رنگي نميبينم و در عمق صداي مردمم بغضست كه احساس

    ميشود.......

    در شهر من تمام  چهره ها ي آشنا در پشت يك نقاب دروغين مخفي نشسته است...........

    من به راه افتاده ام در جستجوي بهانه اي براي زيستن..........

    اما.........اينجا بهانه اي نيست چرا كه واژه ها به فراموشي سپرده شده اند و بهانه فقط 

    بهانه است  بي هيچ معناي خاصي!؟
 
    اينجا مردمان بي بهانه زنده اند! بي بهانه عاشق ميشوند !بي بهانه پشت پا به عشق

     ميزنند!

    بي بهانه ميميرند و حتي بي بهانه براي آنان كه رفته اند اشك ميريزند.......

    اينجا بي بهانه ي   زمستان  هم سرد است!

    اينجا بهار نيست..........

    براي بهاري شدن بهانه ميخواهم...

    اينجا بهانه نيست؟؟!!!...

 

       فهيمه

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 4:22 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


             

 

 

 

 

             اين دگر من نيستم،من نيستنم!

 

                                    حيف از آن عمري كه با من زيستم............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 3:49 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

 

اگر اوضاع بر وفق مراد نيست، تنها دو توضيح براي آن وجود دارد:

 

يا استقامت شما در حال آزمون شدن است

و

يا بايد تغيير مسير دهيد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 3:11 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

ای ستارگان مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین سر به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ،ستاره های خوب و پاک

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 1:59 بعد از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


امشب از آسمان دیده ی تو روی دفترم ستاره میبارد،

 در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد،

آری آغاز دوست داشتن است،

گرچه پایان راه نا پیداست،

من به پایان دگر نیندیشم ،

که همین دوست داشتن زیباست

 

يادش بخير اين شعرو به عزيزترين كسم هديه كردم اما پارش كرد و رفت

مهم نيست

حقيقت اينه كه لياقت نداشته

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود كه زير بارش يكريز برف مدفون ماند؟!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 10:5 بعد از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


           

   اينم يه شعر زیبا از فريدون مشيري تقديم به همه ي  دوستای گلم :

 

        بوی باران بوی سبزه بوی خاک

       شاخه های شسته باران خورده پاک


        آسمان آبی و ابر سپید


       برگهای سبز بید


        عطر نرگس رقص باد


       نغمه شوق پرستو های شاد


        خلوت گرم کبوترهای مست


        نرم نرمک می رسد اینک بهار

 
        خوش به خال روزگارا


        خوش به حال چشمه ها و دشت ها


        خوش به حال دانه ها و سبزه ها


       خوش به حال غنچه های نیمه باز


       خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز


      خوش به حال جام لبریز از شراب


       خوش به حال آفتاب


       ای دل من گرچه در این روزگار


       جامه رنگین نمی پوشی به کام

 
      باده رنگین نمی نوشی ز جام


      نقل و سبزه در میان سفره نیست


     جامت ازآن می که می باید تهی است


     ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


     ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


     ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


      گر نکویی شیشه غم را به سنگ


      هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.....!

 

 

           سال خوبي داشته باشيد!

           

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 9:35 قبل از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

موفقیت و شادی شما در خود شماست

تصمیم بگیرید شادی و لذت خود را حفظ کنید

 آن گاه در برابر مشکل ها شکست ناپذیر می شوید!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 11:28 قبل از ظهر توسط پرستو .•*قهرمان*•.قصه |


                   *****

            *************

  واسه ما دختراي قهرمان..........

   عشق يه مفهموم مقدسه !..................

  ما عاشقيم عاشق همه،عاشق آسمون عاشق زمين

   عاشق همه ي آدمايي كه لياقت عشق ورزيدن رو دارن !

  ما همه رو دوست دارم همه ي اونايي رو كه دوسمون دارن يا ندارن !

   فكر نكني ما تو زندگيمون غم و غصه نداريم نه اصلا اينطور نيست..................

  ما هم به اندازه ي خودمون درد داريم تنها چيزي كه هست اينه كه

  ما راه كنار اومدن با غم رو فهميديم واسه همينه كه هيچ وقت

  اجازه نميدين غم و غصه ها لذت زندگي كردن رو ازمون بگيرن!

  ما دنبال يه زندگي شاد و سالميم.

  زندگي كه توش فقط به فكر خودمونو خواسته هاي خودمون نباشيم

   بلكه دلمون واسه همه بطپه ! ما يه قدم از خودمون فراتر رفتيم.............

  و داريم طعم واقعي زندگي رو ميچشيم.خيلي شيرينه !

  دلم ميخواد يه روزي برسه كه همه اون حسي كه ما داريم رو تجربه كنن !

   سخته بايد بشكني،خيلي هم بشكني تا به رهايي بررسي............

  ولي مطمئنم اگه بخواين ميتونين !

  وقتي رها شدي اونوقت تازه ميفهمي زندگي يعني چي !

   اون وقت ميفهمي كه يه لحظه از زندگيت چقدر ارزش داره !

  به اوميد اون روز................

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 12:50 بعد از ظهر توسط فهیمه.•*قهرمان*•.قصه |


 

  ...نمیدانم رسیدن چیست، اما بی گمان مقصدی هست که همه وجودم به سوی آن جاری می شود.

   کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست.دنیا اینهمه ظالم نیست و

   مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است.

  معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است.

  ...محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام

   تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند و با

   خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک میکنند.

  *من نمی خواهم سیر باشم، بلکه می خواهم به فضیلت

    سیری برسم.*

   ...بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز، خوبی های من از بیان کردن، جز ناله اسارت

    خوبی های من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است.

   و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.

   وآن عروسك خاكي كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز جز آب آب آب در آب غرق شد.

  به راستي كدام قله كدام اوج؟

  مگر تما مي اين راه هاي پيچا پيچ در آن دهان سرد مكنده به نقطه ي تلا قي و پايان نمي رسند؟

  آنها تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها بردند !

  من سردم است و انگار هيچگاه گرم نخواهم شد!

  چه خالي طويلي!

  من از كجا مي آيم كه اينچنين به بوي شب آغشته ام؟

  شايد اعتياد به بودن و مصرف مدام مسكن ها اميال پاك و ساده انساني را به ورطه ي زوال كشانده ست!

  پس راست است راست كه انسان ديگر در انتظار ظهوري نيست !

  سرد است و بادها خطوط مرا قطع ميكنند !

  آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز از آشنا شدن با چهره ي فنا شده ي خويش وحشت نداشته باشد؟

   آيا زمان آن نرسيده ست كه اين دريچه باز شود باز باز باز

   كه آسمان ببارد؟

   همكاري حروف سربي بيهوده است.

   همكاري حروف سربي انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد.

  من از سلا له ي درختانم

  تنفس هواي مانده ملولم مي كند.........