|
تولد بانوی شعر ( فروغ )
نگاه کن که من کجا رسیده ام
در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که آزادانه زیست...! دکتر شریعتی
فروغ فرخزاد
در آنجا بر فراز قله کوه
خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیممونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود چه سخته مال هم باشیم و بی هم میبینم میری و میبینی میرم تا وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید میرسیدیم داره رو دسته ما میمیره این عشق
آسمان بارانی است اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه من رهایش كردم باز زیر باران من به زیر باران اشكها می ریزم همگان در گذرند باز بی هیچ تامل در من سر به سوی آسمان می سایم؛ من نمی دانم... صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است....
|
About![]()
ما ميگيم قهرمانيم! ميپرسي چرا؟ چون داريم سعي ميكنيم خودمونو بشناسيم!آخه شناختن خودت كم كاري نيست!تو هم سعي كن از همين لحظه......سعي كن خودتو بشناسي........
Home
|